میان گریه میخندیدم دیشب!
تصورش میکردمبا ناز حرف میزندو تو مودب و موقر- مثل همیشه -با جانی خطابش میکنی که جانت در آن پیداستو لبخند منحصر به فردت را اینبار من میدیدم
نمیدانم لبخندت را دیده ؟من گریه میکردم و تو میخندیدی
حسادتم را هنوز به خاطر داری ؟شاید هم فراموش شده مثل خودم!
آتش به جانم انداختلبخند و تماس پنهانی ای که سهم من نبود
دلم برای جان تو کنار اسم خودم تنگ شده !
پ ن : توی یه کوچه تو مطهری جنوبی پارک کردم و برای یه ربع فقط گریه کردم!


